تبليغاتX
اتاق خالی

روی ایوان سه کنجی

سیگار دود می کردیم

و حس ِ کوتاه ِ کرختی مثل همیشه

در من

در گردنم

می خزید...

توی چسم های تو زنِ تلخی نشسته بود که شعرهایش را در دست چپ خیس می داد

و توی چشم های من ،درخت ها بارِ بدونِ آفت می دادند.

کسی باید برگ نارنگی ها را بو می کرد

کسی باید باغچه را در آغوش می گرفت

و با  تو می خوابید.


+ تاريخ 91/01/29ساعت 17:47 نويسنده پریا |

جناب برف!

هوا سرد است

یا پس است؟

فردا

مدرسه ها را تعطیل می کنند

یا ما را؟

+ تاريخ 90/12/02ساعت 23:47 نويسنده پریا |

پرنده از باران ِ دی، چیزی نمی فهمد

مردن را بلد نیست!

روی کنگره های خانه ی پدری

پاهایش را توی دلش جمع می کند.

+ تاريخ 90/11/01ساعت 10:33 نويسنده پریا |

حالا که خوشبختی زبان گرم اش را به پوست زندگی ام می کشد.

یک روز

فقط یک روز کامل

نگو:

" یواش تر!

دو انگشتی دست بزن."

+ تاريخ 90/09/07ساعت 10:2 نويسنده پریا |

چگونه می شود با مردی رقصید که از کمر به زندگی چسبیده؟!
من کوتاه ام
و دستهایم به شانه های او نمی رسد
وخیلی سخت
تمام این سال های عنکبوتی را به سینه فشرده ام و از دندان کند زندگی ، که پستان هایم را دریده شاکی نیستم...
من همیشه نگران کلاغ کوچکی بودم که تمام سال های بی گناهی ام را قرقره کرد و
هرگز به خانه اش نرسید...

+ تاريخ 90/08/05ساعت 13:14 نويسنده پریا |


برای ماها عادی شده ؛توی صورت های هم تف می اندازیم    و    به    ارواح       اجدادمان        ...

کمربند عدالت را شل می بندیم و شلوارمان را با دست نگه می داریم...

وخیالمان عجیب راحت است که؛

کفن،

کمر

ندارد...!

+ تاريخ 90/07/09ساعت 13:28 نويسنده پریا |

وقتی مهربانی به جای در، از درزها بزند بیرون،

وقتی آسمانت زیادی بزرگ باشد که آفتاب اش بعد از  اسارت هم لبخند گشاد بزند،

آنوقت...

خورشید خانم با موچین تیزش ابرو بر نمی دارد،

تنت را تکه تکه می کند،

روی طبق های بارانی می گذارد

و به اسم روزی،

تقدیمش می کند به مردمی که اکثرا به حساب بندگی و شکر نعمت حلال ، پاکی ات را لجن مال کرده اند...

+ تاريخ 90/05/22ساعت 12:0 نويسنده پریا |

خانه هوا ندارد

مدت هاست که همه مان مرده ایم

من عصاره ی دوست داشتن را اشتباهی به رگ زدم.

این خانه بهشتی نداشت که زیر پای کسی باشد!

+ تاريخ 90/05/15ساعت 14:41 نويسنده پریا |

از دست های تو توقعی ندارم وقتی تاریخ مصرف را پشت پلک هایم نوشته اند وتو می دانستی هر انقضایی قابل دست کاریست

اگرنه کوچه ها را یک آفتاب سوزانده بود.

...

امان از "دست های تو که همیشه در کارند"!

+ تاريخ 90/05/10ساعت 15:5 نويسنده پریا |

گوشت  را با سبزی و گردو انار خواباندم توی "گمج"

چشمم دو دو می زند.

جمعه ناهار "هاجر" مهمان ماست.

پسرها  توی سرسرا خوابیده اند.

دست هایم را می شورم؛"شهاب الدین" اگر بیدار بود انگشتم را لیس می زد.

حاج ناصر از سر شب که آمده سر سنگین است؛

خوب غذا نخورده و نذاشته بچه ها روی پشتش راه بروند.

حالش خوب نیس!....می دانم امروز بار پنبه می رسید...

می نشیند کنار تشک و

انگشتر فیروزه را دستم می کند :

"لب حوض جا گذاشتیش،

یه بار می گم،اول و آخر...اینقد تو این خونه ندو؛جواهر هست...ببینم بی کاره و تو می دویی

به والله می ندازمش بیرون!"

 

دستش آهسته می رود لای موهایم.


..پ.ن : "گمج" : ظرفی محلی که برای پخت و پز استفاده می شود.                   

+ تاريخ 90/05/10ساعت 14:54 نويسنده پریا |