روی ایوان سه کنجیسیگار دود می کردیم
و حس ِ کوتاه ِ کرختی مثل همیشه
در من
در گردنم
می خزید...
توی چسم های تو زنِ تلخی نشسته بود که شعرهایش را در دست چپ خیس می داد
و توی چشم های من ،درخت ها بارِ بدونِ آفت می دادند.
کسی باید برگ نارنگی ها را بو می کرد
کسی باید باغچه را در آغوش می گرفت
و با تو می خوابید.
جناب برف!هوا سرد است
یا پس است؟
فردا
مدرسه ها را تعطیل می کنند
یا ما را؟
پرنده از باران ِ دی، چیزی نمی فهمدمردن را بلد نیست!
روی کنگره های خانه ی پدری
پاهایش را توی دلش جمع می کند.
برای ماها عادی شده ؛توی صورت های هم تف می اندازیم و به ارواح اجدادمان ...
کمربند عدالت را شل می بندیم و شلوارمان را با دست نگه می داریم...
وخیالمان عجیب راحت است که؛
کفن،
کمر
ندارد...!
وقتی مهربانی به جای در، از درزها بزند بیرون،وقتی آسمانت زیادی بزرگ باشد که آفتاب اش بعد از اسارت هم لبخند گشاد بزند،
آنوقت...
خورشید خانم با موچین تیزش ابرو بر نمی دارد،
تنت را تکه تکه می کند،
روی طبق های بارانی می گذارد
و به اسم روزی،
تقدیمش می کند به مردمی که اکثرا به حساب بندگی و شکر نعمت حلال ، پاکی ات را لجن مال کرده اند...
خانه هوا نداردمدت هاست که همه مان مرده ایم
من عصاره ی دوست داشتن را اشتباهی به رگ زدم.
این خانه بهشتی نداشت که زیر پای کسی باشد!
از دست های تو توقعی ندارم وقتی تاریخ مصرف را پشت پلک هایم نوشته اند وتو می دانستی هر انقضایی قابل دست کاریستاگرنه کوچه ها را یک آفتاب سوزانده بود.
...
امان از "دست های تو که همیشه در کارند"!
گوشت را
با سبزی و گردو انار خواباندم توی "گمج"
چشمم دو دو می زند.
جمعه ناهار "هاجر" مهمان ماست.
پسرها
توی سرسرا خوابیده اند.
دست هایم را می شورم؛"شهاب الدین" اگر
بیدار بود انگشتم را لیس می زد.
حاج ناصر از سر شب که آمده سر سنگین است؛
خوب غذا نخورده و نذاشته بچه ها روی پشتش راه
بروند.
حالش خوب نیس!....می دانم امروز بار پنبه می
رسید...
می نشیند کنار تشک و
انگشتر فیروزه را دستم می کند :
"لب حوض جا گذاشتیش،
یه بار می گم،اول و آخر...اینقد تو این خونه
ندو؛جواهر هست...ببینم بی کاره و تو می دویی
به والله می ندازمش بیرون!"
دستش آهسته می رود لای موهایم.
..پ.ن : "گمج" : ظرفی محلی که برای پخت و پز استفاده می شود.