دست اش به سمتی

دل اش به سمتِ دیگر...

باران ،خاطره ای خاکستریست... جاری ، روی گونه های شهر...

بادبادکی غمگین است بسته شده به یک نخ سیگار

تا آسمان ،تنهایی اش را به کفایت کشیده باشد .

برای بینی گوشتی قرمزاش

و برای تمامِ خیابان های کم عرض

دستمال برمی دارد

وبه شعر یادآوری می کند

 که خوشحالی هیچوقت در او معطل نمی ماند!