بهار همیشه حریف می‌طلبد حتی اگر به پیشوازش نرفته باشی! ما اما از جنگ‌هایی طولانی برمی‌گشتیم و لبخندهایمان پُر از گلوله‌‌های فقیر تنهایی بود! نه من یارای دستگیری از او را داشتم و نه او توان به دوش کشیدنم را... ما هر دو، در زمانی مشخص، دو سوی میز بلندی نشستیم و آغاز ماجرا لااقل از آنجا، بر من، روشن شد.
ما بی آنکه بدانیم، با هم یقۀ بهار را گرفتیم و وقتی نفس‌های آخر را می‌کشید؛ شبانه، روی ایوان بلندِ سمتِ باغ، به تماشای مرگ با شکوه‌اش نشستیم و از دایی جانِ او و نه از شعرهای حماسی که از شعرهای عاشقانه گفتیم و کام‌های طولانی گرفتیم.... او اما نیمی از حواسش به خانه همسایه بود و نیمی از آن به نتیجه انتخابات...
  من همیشه دست‌های او را ستوده‌ام و هوشیاری‌اش را به هنگامِ اتفاقات پیچید‌ه. دست‌هایش را که آن شب، به نجات خودش و من رفت و لیوان‌های لَختی را پُر کرد و ما را از نتایجِ شوم آراء رهاند. من بارها از همین شاهراه به زندگی برگشته‌ام. بارها...