همکلاسی
سلام هانیه!
امروز به یاد تو بودم عزیز من!
ما روزهای خوبی را کنارِ هم گذراندیم. روزهای شاد و بیخیال و مضطربِ کودکی را...
تو خیلی زودتر از همهی ما "یادش بخیر" شدی! خیلی خیلی زودتر از معصومه، زودتر از سیما حتی!
من دوست داشتم با هم به دبستانِ "پیک سعادت" برویم. ولی والدینات دبستان غیرانتفاعی را ترجیح میدادند. دبستان ما هم مثل دبستان شما چوبی بود و ما هم میتوانستیم در مسابقاتِ علمی و تیزهوشان شرکت کنیم. ولی تو به دبستانِ من نیامدی.
هانیه جان؛ امروز خیلی به تو فکر کردم. به دفتر تمیزِ "کار در خانهات" و آنهمه پوستِ پستههایی که با آنها در دفترِ نقاشیات، درخت ساخته بودی... امروز سعی کردم با دانههای لوبیا برای آرش از آن درختها بسازم.
و هانیه! میدانی چه شد؟... دستهای کوچکِ دقیقات را به خاطر آوردم. که آرام آرام خمیربازی را، مداد شمعیهای کوچک را، قیچی بیخطر را در کیفِ صورتی آمادگی جا میداد و زیپاش را با وسواس میبست.
افسوس هانیه! افسوس که آنهمه دقت و وسواس و زیبایی در افسونِ چوبی یک کلاس، سوخت. سوخت و تمام شد!